آوا عسلیآوا عسلی، تا این لحظه: 16 سال و 5 ماه و 25 روز سن داره

آوای عاشقانه زندگی ام..............

یک شمال پاییزی

سرانجام امسال توی پنجم مهر تونستیم بریم مسافرت و پاییز دریا هم تجربه کنیم . من و شما و بابابهروز و دایی وحید. صبح ساعت 7 از مشهد راه افتادیم و حول وحوش هفت ونیم شب رسیدیم . هوای مهر ماهی شمال واقعا بی نظیر بود روزهایی بدون آفتاب با شب هایی کمی خنک..... آوا جون عزیزم بعد از چند باری که دریا اومده بودی امسال به طرف دریا رفتی و آب بازی کردی البته شن بازی رو بیشتر دوست داشتی.       آوا در آغوش دریا     آوا و دریا         با این اسبه فقط عکس گرفتی و حاضر نشدی باهاش اسب سواری کنی     پدرانه و ...
15 مهر 1392

باز آمد بوی ماه مدرسه

امروز این آهنگ رو از شبکه پویا پخش کرد و دلم یکهو گرفت ...... یاد روزهایی افتادم که توی این ایام یک کوه دفتر و کتاب رو جلومون میریختیم و جلد میکردیم........ یاد کوله پشتی و کفش و روپوش نو مدرسه که تا قبل از اول مهر صدبار میرفتم ونگاهشون میکردم...... یاد روزهایی که با خواهرم دوتایی دبستان میرفتیم ........ یاد بدو بدو ها وبازی های توی راه...... یاد اینکه همیشه کمی از خوراکیمون رو نگه میداشتیم تا توی راه برگشت از مدرسه بخوریم........ اون مسیر طولانی توی ایام کودکی با اون گامهای بچه گونه که وقتی بزرگ شدم چقدر به نظرم کوتاه میومد......... حتی دلم برای دبیرستان هم تنگ شده برای استرس اون دوران و اون دوستی های بی نظیر و تکرار نشدنی...
1 مهر 1392

آخرین جمعه تابستان

سلام عشق کوچولوی من روز جمعه ٢٩ شهریور تصمیم گرفتیم که بریم یک جای خوش آب و هوا تا این جمعه آخر تابستون رو هم خوش بگذرونیم تا کم کم که هوا سرد میشه و دیگه نمیتونیم بریم بیرون گردش ولی انگار که هوا هم اصلا قصدسرد شدن رو نداره ...... خلاصه قرار شد که با مامان منیر اینا و خاله انسیه و خانواده زهره خانوم بریم سد کارده.... یادش بخیر از دوران بچگیم دیگه اونجا نرفته بودم وخیلی ذوق کردم که بریم اونجا. خانواده زهره خانوم وخاله انسیه صبح زودتر رفته بودند چون مسیر یک کم طولانیه ولی ما به لطف شما گل دختر که صبح زود پا نمیشی تا ده خوابیدیم  بعد پا شدیم و وسیله ها رو جمع کردیم و همراه مامان منیر اینا راه ا...
31 شهريور 1392

بابا بهروز تولدت مبارک

زندگی تعداد نفس کشیدن ها نیست تعداد لبخند کسیست که دوستش داری...... پس بخند تا زندگی کنم.........بهروز جان تولدت مبارک     ٣١ شهریور آخرین روز تابستونمون هم با تولد بابا بهروز گذشت تا پرونده این تابستون رو ببندیم. از همین جا به همسر عزیزم از طرف خودم و آوا میگم: بهروز جان تولدت مبارک ممنونیم بابت همه زحمت هایی که برای من ودخترمون میکشی امیدوارم صد ساله شی و همیشه سایه ات بالای سر من و آوا باشه....   اینم کادوی من وآوا برای بابایی               ...
30 شهريور 1392

به تو از تو مینوسم(5)

تو که میخوابی دنیا هم میخوابد ....... و معصومیتت هزار برابر میشود........ اصلا تو میشوی معصومیت محض!! وعطرش همه جا را میگیرد٠٠٠٠٠ آنقدر این لحظه را دوست دارم که می خواهم همان لحظه بشینم وسیر تماشایت کنم خوابت را ؛خواب یک فرشته پاک. چه ناز و دلنشین میخوابی...... راستی .... چشمانت...... همان هایی که عاشقشان هستم ....... حتی وقتی بسته است زیباست زیباترین...... زیبای چشم سیاه من تو که میخوابی شاید زمان هم محصور این معصومیت میشود ومی ایستد و خواب تو را تماشا میکند . خواب هایت پر از آرامش عزیزم ........ واینک تو خوابیده ای..........   ...
25 شهريور 1392

به تو از تو مینوسم (4)

من عاشق زمستانم عاشق اینکه ببینمت در زمستان آرام راه میروی تا سر نخوری!! که گونه هایت از شدت سرما سرخ شده است و سر خود را در یقه ات فرو میکنی!! دست هایت در جیبت مچاله شده است و معصومانه به زمین پر برف خیره شده ای!!! چقدر دوست داشتنی شده ای......... حرفم را پس می گیرم من عاشق زمستان نیستم !! عاشق توام.........................   ...
24 شهريور 1392