خاطره یک روز تعطیل
سلام عشق مامان دیروز جمعه بود و منو شما وبابا بهروز راهی شدیم که بریم باغ دایی ابولفضل که میشه دایی بابا بهروز آخه تمام فامیل بابا اونجا جمع بودند . شما تازه ساعت یازده از خواب بیدار شدی از قبل وسیله ها رو جمع کرده بودم و سریع شما رو حاضر کردم تا بریم صبحانه ات هم توی راه دادم ٠ بلاخره رسیدیم و شما اول تمام دور و اطراف رو سرک کشیدی البته باغشون رو تازه شروع به ساختنش کردند وبه جز یک خونه باغ و یک استخر کوچیک چیزی نداره و اطرافش خاکیه ولی برای دور هم بودنش خوب بود. شروع کردی به خاک بازی میخوای بری بالای این تپه سیمان ولی نمیتونی آقا جون مهربون داره برات روش پله درست میکنه مررسی ...
نویسنده :
مامانیه آوا
12:02






