آوا عسلیآوا عسلی، تا این لحظه: 16 سال و 5 ماه و 29 روز سن داره

آوای عاشقانه زندگی ام..............

اندر احوالات 13و 14 ماهگی عسلی

1392/6/15 9:58
نویسنده : مامانیه آوا
223 بازدید
اشتراک گذاری

دختر گلم عشق کوچولوووو سلام قلب

این روزا دیگه کاملا مستقل خودت راه میری و میشینی و باز پا میشی .

توحرف زدن هم پیشرفت داشتی وکلمات مامان -بابا -آب -بده - به به-نی نی - بیا - برو - رو به خوبی تلفظ میکنی٠ اسم منم بلدی بگی از خود راضی

به خاله میگی = ایه

به ماشین میگی= قان قان

به بشین میگی = اشین

همه اعضای بدنت رو میشناسی گلکم . لبات رو جمع میکنی وبرای مامان ماهی میشی ماچ

گاهی اوقات کارهای بزرگتر از سنت انجام میدیو منو بابا رو تعجب

خلاصه که خیلی عاشقتیم قلب

 تا دوربین رو تو دست من میبینی زود میری رو این مبل تا ازت عکس بگیرم

 

 

باز دوباره هم رفتی بالا مبل شیطون!!قهقهه

 

اینم پسر عمو شما آقا طاها

 

اول که این میز تلفن رو خریدم ازش میترسیدی ولی کم کم با آقا فیله دوست شدی

 

عسلی برای اولین باره که لاک زده و میخواد بره بیرون

 

ماجرای این عکس خیلی غمناکه وهر وقت یادش می افتم کلی اعصابم به هم میریزه . روز نامزدی دختر خالم بود و من نهار شما رو دادم و داشتم وسیله هام رو جمع میکردم تا برم آرایشگاه شما هم داشتی کنار تخت خواب من تو اتاق بازی میکردی یهو نمیدونم چی شد که دستت از لبه تخت لیز خوردو کنار چشمت خورد به تیزی لبه تخت تا گریه کردیو من بغلت کردم دیدم دستم خونی شده سریع داد زدمو وبابا بهروز رو صدا کردمو بردمت تو دستشویی فکر کردم چشمت خونی شده و خیلی ترسیدم آخ ولی بابا بهروز زود گفت نترس گوشه چشمش خونی شده . با هزار کلک آرومت کردم و صورتت رو شستم وقتی خونریزیش تموم شد دیدم الهی بمیرم که چقدر ورم کرده همون جا خودم نشستم و زدم زیر گریه وشما با تعجب به من نگاه میکردی. حالا فکر نکنی من مامان بدی بودم و مواظبت نبودم گلم این اولین بار بود که جاییت زخم میشد . اصلا دل و دماغ رفتن به آرایشگاه رو دیگه نداشتم ولی بابا بهروز خیلی اصرار کرد و به من قول داد که چشم ازت برنداره افسوس

 

الهی بمیرم واسه چشمت عزیزم منو ببخش نفسم

 

 

اینجا چند روز بعده چشمت کم کم داره خوب میشه عزیزم

 

گل ناززززززززززززززززززززززززززززززز منی

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)