داریم میریم زیارت
سلام عسلی
١٥ ماهگی تو عزیزم برای ما مصادف شد با یک سفر زیارتی . بلاخره بعد از چند وقت که دنبال یک برنامه سفر بودیم حضرت زینب ما رو طلبید ومنو شما وبابایی عازم سوریه شدیم

این سفر دومین سفر هوایی دخملی بود وبرخلاف سفر قبلی که نه ماهش بود وتو هواپیما خواب بود این
دفعه حسابی جبران کرد و سه ساعت ونیمی که تو راه بودیم رو تو هواپیما پیاده روی کرد 
خوشبختانه مهماندارهای هواپیما خوش اخلاق بودنو بهت چیزی نمی گفتن و واقعیت اینکه اصلا هم
نمیتونستم کنترلت کنم
![]()
ولی نزدیک ها ساعت ١٠ بود که رسیدیم و یک راست رفتیم هتل و سه تایی لالا کردیم .

![]()
روز ها هوا خیلی گرم بود شما تو صحن زینبیه

![]()
فدای خسته گیهاااااااااااااااااااااا ت
![]()
همش نگرانت بودم آخه دوست داشتی خودت راه بریو من میترسیدم تو آفتاب حالت بد بشه

اینجا من نشستم تا بابایی ازم عکس بگیره یهو شما هم اومدی کنارمو .......

![]()
اینجا رفتیم دیدن چند تا کلیسای قشنگ تو منطقه مسیحی نشین باید از وسط شکاف یک کوه رد میشدیم که طبق باورهای خودشون برای یک قدیسه کوه شکاف خورده تا بتونه فرار کنه .
میخواستی خودت راه بری ولی مسیرش سخت بود پر سنگلاخ



![]()
یک روز هم با تور رفتیم لبنان با اینکه بچه داشتیم ولی تو همه تور های گروهی منو بابا بهروز نفر اول بودیم

رستوران جمیرا چه غذاهای خوشمزه ای داشت به به 

حالا یکم دخملی برای خودش خرید کنه

![]()
خدا رو شکر سفر ما با خوشی تموم شد وشما خیلی دختر خوبی بودی تنها مشکلم تو سفر غذای شما بود . از اونجایی که چهارتا دندون بیشتر نداری نمیتونی غذای ما رو بخوری ! رستوران هتل شب ها سوپ سرو میکرد و برای ظهرها هم مسئول رستوران به ما لطف کرد و برای شما بازم سوپ و آب خورشت با نون میاورد . واین مشکلم حل شد.


داریم میریم زیارت
