گذر زمان 25 تا 32 ماهگی به روایت تصویر
سلام نفسم
نمیدونم باید چی بگم از شیرینی هات عسلم از این که روز به روز بیشتر عاشق بزرگ کردنت میشم
راست میگن که بچه داری مصیبت شیرینیه!!
این روزها اینقدر ناز حرف میزنی ودلبری می کنی که جلو خودمو میگیرم که قورتت ندم
یک هویی زبونت باز شده ماشاله خیلی خوب حرف میزنی
شعر هم برام میخونی : یک توپ دارم قلقلیه - تاب تاب عباسی - بزی نشست تو ایوون - شمردنم بلدی
تا ده انگلیسی هم میشمری تا شش- چندتا کلمه انگلیسی هم بلدی : سیب ،بچه سلام
،خداحافظ،سگ ، گربه، ماشینرو معادلاش رو به انگلیسی میگی
- رنگ ها رو هم چند تایی بلدی آبی و قرمز وسبز و سیاه - عاشق اینی که من برات کتاب بخونم
عزیزم مثل خودم عاشق کتابی
- هر کتا بی که برات میخرم وقتی میخونمش سریع پشت کتاب ونگاه
میکنی و از روی جلدش کتاب های دیگه رو انتخاب میکنی که برات بخرم
هر کتابی رو اونقدر برات
خوندم که خودت از حفظ می خونی گلم هر صفحه رو قشنگ شعرش رو میخونی و ورق میزنی
عاشق کودکانه حرف زدنتم شیرین زبون من.
اسم وفامیلت رو کاملا بلدی و خاله انسیه بهت یاد داده میگی آوا بقایی بزن دنده هوایی 
بچه ها بهت میگن آوا نمکی هر کی هم ازت میپرسه اسمت چیه میگی آوا نمکی بقایی 

آوای ٢٥ ماهه ما
تو این ماه که خرداد بود بابا بهروز با دوستاش رفتند کربلا وای نمیدونی یک هفته جونم به لبم رسید تا برگشت .هر روز تو اخبار آمار بمب گذاری و کشته ها رو اعلام میکردند
و من یک دستم به موبایل بود ویک دستم به کار های دیگه ولی خدارو شکر سالم برگشت و اعتراف کرد که در بمب گذاری که تو سامرا بوده تو صحنه بوده و به مجروحان کمک میکرده وبه من که همونجا بهش زنگ زدم نگفته که نگران نشم
ولی در کل خوب زیارت کرده بود خدا روشکر. شما هم که اصلا بهونه بابا رو نگرفتی وبه همه با ذوق میگفتی بابام رفته کربلا برام نی نی بخره 

خدا رو شکر رابطه ات با حموم خوب شده ودیگه از گریه و جیغ خبری نیست 



اینم چندتا عکس تو باغ پدر جون




آوای ٢٦ ماهه



عاشق باب اسفنجی هستی میگی نه نگاه کن



اینم آوا با پسر عموش طاها جون که یک سال وهفت ماه از آوا بزرگتره

وقتی نمی خوای ازت عکس بگیرم اینجوری میکنی



آوا عسلی ٢٧ماهه


ماشاله دستت دیگه به در میرسه در و باز میکنی


آوا جونی ٢٨ ماهه
اینو بگم که عاشق انیمیشن پاندای کونگفوکاری و وقتی این لباس رو که عکس پاندا داره جلوش برات خریدم کلی ذوق کردی



یک روز داشتم اتاقم رو تمیز میکردم که یهو اینجوری وارد شدی و گفتی عروس خانوم شدم 


داریم کم کم وسیله های خونه رو جمع میکنیم آخه می خوایم اسباب کشی کنیم واز این خونه بریم خونه که شش سال من و بابا توش اقامت داشتیم و برامون پر از خاطرات خوب بود من و بابا پیوندمون رو تو این خونه شروع کردیم و نه ماه بارداریم توی این خونه گذشت و تو دختر نازم توی این خونه بزرگ شدی و دوسال و چهار ماه توی این خونه زندگی کردی توی این خونه کوچیک و نقلی. حالا تصمیم داریم بریم خونه پدر جون اینا (بابای خودم ) که تازه ساختن وساکن طبقه دومشون بشیم اون خونه خیلی از این یکی بزرگتره وشما راحت تر میتونی شیطونی کنی و بازی کنی تازه نزدیک مامانم اینا هم هستیم و چی بهتر از این مرسی از پدرجون که این پیشنهاد رو به ما داد 

آوا جونی 29 ماهه
به سلامتی اسباب کشی کردیم واومدیم خونه جدید شما دیگه خیلی خوش به حالته خونه بزرگ و نزدیکی به مامان منیر
ببین هنوز خونمون کامل چینده نشده چون مبل هامون رو دادیم تا روکش هاشو عوض کنندخونمون مثل مسجد خداست فعلا. البته برای شما خوبه راحت بدو بدو میکنی و هیچی تو دست وپات نیست. این اسب رو هم بابایی برای روز دختر برات گرفته

این عکس ها مال روز عروسی دختر خاله منه آخ که اصلا نمیخوام یادم بیاد که چقدر اون روز اذیت کردی واونقدر سر نشون دادن کلیپ عروس و داماد تو مجلس ترسیدی و گریه کردی
که کلی رو من بالا آوردی
آخه از اونجایی که از آتلیه میترسی با گذاشتن پایه های فیلم برداری و پرده فکر کردی اونجا هم آتلیه شد
تو عکس ها عسلم از عروس بهتر ژست گرفته 




30و 31 ماهگی آوا جونی 

این حلقه رو برای خودم گرفتم ولی تنها کسی که ازش استفاده نمیکنه خودمم دخملی ورزشکار نمیذاره مامان خوش اندام بشه


بلاخره رفتم یک حلقه هم برای شما گرفتم که دست از سر این یکی برداری

دختررر خوش تیپم




اینجا تولد منه مامانی به کیک من ناخونک میزنی شکموووو 

اولین برفم تو پاییز دیدیم

دوباره محرم هم رسید با دخترم داریم میریم روضه

یلدای 1391 مبارک

اینم یک چادر بازی که بابا بهروز برات خرید

دیگه واقعا زمستون اومده


32 ماهگی آوا جونی

آخ جون بازم برف بازی

مبل هامون هم اومدددددد چقدر بدقولی کردن دیر تحویلمون دادن

تولد سجاد وسروش پسر دایی های من
عزیزم عاشق تولدی




گذر زمان 25 تا 32 ماهگی به روایت تصویر
